legacy of ashes
P⁶
وقتی خدمتکار از اتاق بیرون رفت، جونگکوک به سختی از روی تخت پایین امد، اینبار زخم پهلویش بدتر و بیشتر درد کرد که باعث شد ناله ی کوتاهی از بین دندان هایش بیرون بیاد، جونگکوک به دردش توجه ای نکرد و خودش رو به سمت پنجره ی بزرگ اتاق رسوند، پرده های مخملی که رنگ ابی تیره داشتن رو کنار زد که با منظره ی حیاط که سرد و بی روح بود مواجه شد، در چند جای حیاط عمارت بادیگارد هایی با فاصله از هم وایساده بودن، همین سرد بود زیادی محافظت عمارت نشون میداد که عمارت مثل یه زندان است اما زندانی لوکس و شیک
جونگکوک در حال نگاه کردن به کل منظره ی روبه روش بود که یکدفعه ماشینی سیاه ظاهر شد، چشم هایش را کمی ریز تا بهتر ببیند، کنار ماشین سیاه که انگار متعلق به تهیونگ بود، خود تهیونگ رو دید که در حال سوار شدن به ماشین بود، کمی بعد ماشین حرکت کرد و از در های بزرگ عمارت عبور کرد و از عمارت شیک دور شد،برای جونگکوک این بهترین فرصت بود که بتواند مدارک و چیز هایی که میخواهد را به دست بیاورد، جونگکوک همانطور کنار پنجره ایستاده بود به بیرون خیره شده بود ولی در افکارش غرق بود، به یادش اومد که تهیونگ چطور روحیه ی انتقام جویش رو تحسین میکرد، شاید بهترین راه برای نزدیک شدن به تهیونگ و کشف رازهایش و انتقام، این بود که " جونگکوک نقش یه همکار مطیع که تهیونگ میخواست بود، در حالی که جونگکوک در بین سایه ها خنجر انتقامش را تیز تر میکرد "
جونگکوک از کنار پنجره که به ان تکیه داده بود دور شد و به سمت اینه ی قدی که در گوشه ای از اتاق بود رفت،توی اینه تصویر خودش رو دید، چهره ای رنگ پریده و بدنی اسیب دیده، اما چشمانش، در چشمانش هنوز همون اتش و شعله های انتقام وجود داشت، کمی جلوتر رفت و بعد با صدایی ارام و کمی بم به خودش گفت
« باشه..تهیونگ...اگه میخوایی همکارت باشم...باشه.....ولی یادت نره کیم تهیونگ.. یک قربانی خیلی وقتا میتونه خطرناک ترین خنجر و سلاح برای شکارچی باشه»
شرط نمیزارم چون کم نوشتم سعی میکنم زودتر بنویسم و بزارم براتون حمایت یادتون نره خوشکلام
وقتی خدمتکار از اتاق بیرون رفت، جونگکوک به سختی از روی تخت پایین امد، اینبار زخم پهلویش بدتر و بیشتر درد کرد که باعث شد ناله ی کوتاهی از بین دندان هایش بیرون بیاد، جونگکوک به دردش توجه ای نکرد و خودش رو به سمت پنجره ی بزرگ اتاق رسوند، پرده های مخملی که رنگ ابی تیره داشتن رو کنار زد که با منظره ی حیاط که سرد و بی روح بود مواجه شد، در چند جای حیاط عمارت بادیگارد هایی با فاصله از هم وایساده بودن، همین سرد بود زیادی محافظت عمارت نشون میداد که عمارت مثل یه زندان است اما زندانی لوکس و شیک
جونگکوک در حال نگاه کردن به کل منظره ی روبه روش بود که یکدفعه ماشینی سیاه ظاهر شد، چشم هایش را کمی ریز تا بهتر ببیند، کنار ماشین سیاه که انگار متعلق به تهیونگ بود، خود تهیونگ رو دید که در حال سوار شدن به ماشین بود، کمی بعد ماشین حرکت کرد و از در های بزرگ عمارت عبور کرد و از عمارت شیک دور شد،برای جونگکوک این بهترین فرصت بود که بتواند مدارک و چیز هایی که میخواهد را به دست بیاورد، جونگکوک همانطور کنار پنجره ایستاده بود به بیرون خیره شده بود ولی در افکارش غرق بود، به یادش اومد که تهیونگ چطور روحیه ی انتقام جویش رو تحسین میکرد، شاید بهترین راه برای نزدیک شدن به تهیونگ و کشف رازهایش و انتقام، این بود که " جونگکوک نقش یه همکار مطیع که تهیونگ میخواست بود، در حالی که جونگکوک در بین سایه ها خنجر انتقامش را تیز تر میکرد "
جونگکوک از کنار پنجره که به ان تکیه داده بود دور شد و به سمت اینه ی قدی که در گوشه ای از اتاق بود رفت،توی اینه تصویر خودش رو دید، چهره ای رنگ پریده و بدنی اسیب دیده، اما چشمانش، در چشمانش هنوز همون اتش و شعله های انتقام وجود داشت، کمی جلوتر رفت و بعد با صدایی ارام و کمی بم به خودش گفت
« باشه..تهیونگ...اگه میخوایی همکارت باشم...باشه.....ولی یادت نره کیم تهیونگ.. یک قربانی خیلی وقتا میتونه خطرناک ترین خنجر و سلاح برای شکارچی باشه»
شرط نمیزارم چون کم نوشتم سعی میکنم زودتر بنویسم و بزارم براتون حمایت یادتون نره خوشکلام
- ۸.۱k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط